از بغض و هق هقش گریهم گرفت..سر توی بغلم بود و صورتم رو نمیدید.چند قطره اشک هم ریختم..اما سریع جلوشون رو گرفتم و در همون حین توی دلم با خودم میگفتم کاشکی میتونستم غصه ی بزرگی که روی دل قشنگت نشسته رو بردارم :(
..
ساعت که ۱۱:۱۱ بود براش آرزو کردم..آرزو کردم که در وقتِ درست و مناسبش،از این غصه و غم رها بشه.
..
دارم بیهوش میشم ب بخیر.