Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

نمیفهمم

چند دقیقه مونده بود کلاس نقاشیم شروع بشه که تلفن بابا زنگ خورد.

هی صداش متعجب تر میشد و آخرش گفت چیییی؟شوخی نکن!!نمیفهمم چی میگی!!یعنی چی؟کِی؟ متعجب رو کردم به مامان و گفتم داره با کی حرف میزنه؟کله ش رو آروم به عقب تکون داد و گفت هیچی؛غریبه س!

تا این که بابا گوشی رو قطع کرد و بهت زده گفت رهی فوت کرد..

باورم نمیشد!!! رهی؟رهی دوست بچگیم؟همونی که همیشه ریش و سبیل عجیب و غریب میذاشت و توی دورهمیا میگفت bittles پلی کن! چند بار پشت سر هم داد زدم کی؟؟؟و اسمش رو گفتم!

هر چهارتامون شوکه شده بودیم!! بابا گروه دوستان خانوادگی رو چک کرد و خبر رو اونجا خوند..هنوز هیچکدوم باورمون نمیشد!هممون بغض کرده بودیم و هرکسی یه حالی داشت..

خلاصه مامان اینا پاشدن رفتن خونشون و وقتی برگشتن،اونقدر حالشون بد بود که وقتی داشتن تعریف میکردن،هممون زدیم زیر گریه.

مامان همش عکسا و فیلما رو توی گوشیش نگاه میکنه..آه میکشه یا گریه میکنه.من و انار هنوز باورمون نشده..بابا هم خیلی پکره..

شنیدن خبر فوت یه آدم پیر دردناکه..حالا حساب کن خبر فوت یه جوون ۲۴ ساله رو بشنوی.

خیلی گریه دارم و نزدیکه که بترکم..

وسط روزی!

من که از اول میدونستم دنیای من و اقای میم،از همدیگه خیلی جداست و خیلی تفاوت های زیادی بینمون وجود داره..حالا خانواده های بسیار متفاوتی که هرکدوم توش بزرگ شدیم بماند!

اما دیشب از لابلای حرفاش یسری چیزا رو متوجه شدم و اونم این بود که اونم میدونه چقدر فرق داریم و احتمالاً حرکت خاصی نزنه.پس من هم ارتباطم رو در حد نرمال باهاش ادامه میدم. اما یه چیزی گفت که شاید بعداً بنویسمش اینجا!

جدیداً خیلی بی حوصله شدم! بی حوصله در ارتباط با آدم ها..

البته چرا! یکم هم در ارتباط با زندگی بی حوصله شدم. اما‌ میدونم که این بی حوصلگیه قراره بهتر بشه..

راستی دیروز پیجم شد ۲۱.۱ کا :)))) دوتا از ریلزهایی که گذاشتم خیلی طرفدار پیدا کرد و پیجم دوباره رو به رشد شد.

بهرحال که من شاکرم در هر حالتی..

اضطرابام یه کوچولو بهترن! فکر میکنم با تراپیِ فردا،بهتر هم بشم حتی..

خلاصه این که همین :)

روزای بد

شب که میشه منتظرم تا آقای میم به یه بهانه ای استوریم رو ریپلای بزنه :دی

دروغ چرا؟هم بد اخلاق جوابشو میدم هم سرد..خب چون اعتماد ندارم و اعتماد کردن خیلی سخت شده برام.

دیشب از دست خانواده ی بابا گریه م گرفت و وقتی اومدم خونه،وایستادم به نماز خوندن و همین که ایستادم،اشکام شروع کردن به ریختن..چون عمه ی عوضیم خیلی دلمو شکست.منم برای اولین بار نفرینشون کردم.از عمم متنفرم.از عموم هم همینطور.

فردا باید برم دکتر و یکم نگرانم..

حالم این روزا خیلی خیلی بده..از اضطراب و دل درد اضطرابی دارم خفه میشم..

کاشکی خوابم ببره.چون یه هفته س که هرشب ۳ساعت میخوابم.

شب بخیر.

نیشت رو ببند

احساس میکنم استادِ اینم که دستی دستی خودمو بندازم تو هچل!

دیشب تا ساعت ۳ صبح با اقای میم چت میکردم و نیشم تا بناگوش باز بود..

میدونم که دارم کار احمقانه ای میکنم..ولی بهم کیف میده :دی

داستان از این قراره که دیشب من،طبق معمول که نمیدونستم چی باید در جواب بعضی حرفا بگم،از ایموجیِ دختری که چوب دستی نابیناها دستشه و داره میره استفاده کردم.اونم خیلی حرفه ای بحث رو کشوند به این که «یه همراه با خودت ببر..سختی های مسیر رو تنهایی تحمل نکن» و از این مزخرفات..میگم از این مزخرفات چون واقعا گرگ بارون دیده ام :دی و این حرفا نمیتونه خرم کنه :دی خلاصه در ادامه ی بحث رسیدیم به این که اون میگفت چرا فکر میکنی همه ی ادما مثل همن؟چرا نمیخوای تو رابطه باشی و این چیزا..خلاصه هی اون میگفت،هی مرغ من یه پا داشت.همش داشت تلاش میکرد که بهم بگه همه ی آدما مثل هم نیستن،نمیشه همه رو با یه چوب زد،چون تجربه ی بد داشتی یا چیزای بد از اطرافیانت دیدی دلیل نمیشه که همه همینطوری باشن و…ولی من تهه دلم اینطوری ام که همتون حرفاتون عین همه و فقط خرت از پل نگذشته!اخرش گفت من هرچی دارم تلاش میکنم،تو ولی خیلی سفتی..منم بهش گفتم«من که بهت گفته بودم..از من همراه در نمیاد» که گفت«هیچ اشکالی نداره؛هرچی سخت تر حلاوت شیرینیش برای من بیشتره..». حالا دروغ نگم این جمله ش یکم قند توی دلم آب کرد :دی

این که اینهمه ثابت قدمه برام جالبه.حالا نمیدونم میشه بهش گفت ثابت قدم یا بچه پررو!

من با سرد ترین و بی حوصله ترین حالت ممکن جوابشو میدم..یعنی اگه اون صحبت رو ادامه نده،منم هیچی نمیگم.ولی اون همش یه چیزی پیدا میکنه که بگه..استوریم رو به یه بهونه ای ریپلای میزنه.خلاصه یه کاری میکنه دیگه..

اما من هیچ اعتمادی به هیچ حرفی ندارم.اونقدر سِر و بی حس شدم که فقط تماشا میکنم!حتی دلم هم نمیخواد با هیچ کسی برم توی رابطه..چون به نظرم همه یه جورن و حرف مفت زیاد میزنن.

فعلا اینه ذهنیتم تا ببینیم بعدا چی میشه :دی

.

پ.ن: اضطراب،اونقدری زندگیم رو مختل کرده که اگر بخاطر خرج و مخارجم نبود،عمراً سرکار هم نمیرفتم..تراپیستم برای اولین بار بهم پیشنهاد داد که این هفته دو جلسه ای باشیم.چون که من واقعا نزدیکه بمیرم از اصطراب.

همینا..

گودنایت.

بگذر دیگه

اونقدر حالم بد بود که ۵ صبح به تراپیستم گفتم جلسمون رو کنسل کنیم چون تا الان خوابم نبرده..یه اضطراب عجیبی هم دارم که تا حدودی میدونم چیه..

دوست داشتم مثل قبل باشه همه چی..باشگاهمو برم،کلاس دو رو برم،کارام رو بکنم..ایش همه چی بد شده.