Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

اکلیل بارون

میخواستم توی دفترم بنویسم ولی دستام واقعا جون ندارن که خودکارم رو بگیرم توی دستم.

کلاسم ساعت 9/30 تموم شد.وسط کلاس با شاگردم بودم که وویس سوپروایزر مدرسه رو باز کردم و اعصابم خورد شد!حوصله ندارم بنویسم چرا..بعد از کلاسم سریع به شربت زنگ زدم و تند تند شروع کردم قضیه رو تعریف کردن و اونقدر حرص خوردم که پشتم داشت تیر میکشید!اونم یکم بهم توپید :دی و اینطوری بود که بس کن زن!هیچ اتفاق بدی نمیفته..درهرصورت من کاری که خواسته بودن رو به هیچ عنوان انجام نخواهم داد.چون برنامه های من از سه هفته ی پیش مشخص شده و نمیتونم فعلا تغییرش بدم.

به زور رفتم دوش گرفتم و بعدش دوباره به زور شام خوردم چون اونقدر توی باشگاه سنگین تمرین کرده بودم که بدنم واقعا لازم داشت.به زور موهام رو خشک کردم و با بدبختی مسواک زدم!با بدبختیِ بیشتری پلاک دندونام رو گذاشتم توی دهنم و بعد به زور و با اخم،کرم دور چشم زدم و همزمان هم ریلز های اینستاگرام رو میدیدم.

یسری فکرای جدید به سرم زده!شنبه با تراپیستم حرف زده بودم درموردش..چهارشنبه بیشتر حرف میزنیم در این مورد.

از دیروز خیلی عصبی و کلافه ام..حتی حس میکنم الان و این لحظه،دردِ کمرم یه درد عصبیه و گرفتگی کمرم داره باز میشه کم کم..

امیدوارم فردا کم تر عصبانی باشم..البته این که روز دوم پریودم هست هم بی تاثیر نیست!ولی واقعا ذهنم درگیره این روزا!

خیلی هوس ماچا کردم..قول میدم فردا توی مدرسه که بودم برای خودم یه ماچای خوشمزه سفارش بدم تا خوشحال بشم :)

دیگه چی؟

اها!! امروز چندتا برای کار داوطلبانه درخواست دادم..سه تا بودن درواقع.دوتاشون مسیجم رو باز نکردن هنوز و یکیشون بهم گفت چه عالی و ازم خواست شمارمو بذارم تا باهام تماس بگیرن.

امیدوارم بتونم بیفتم توی اون مسیری که توی ذهنم هست..وای خداجون! یعنی میشه؟قلبم اکلیلی میشه از فکر کردن بهش..

چقدر دلم برای با لپ تاپ پست گذاشتن تنگ شده بود!

آخیش..حالا یکم از عصبانیتم کم تر شد.

شب بخیر.

تند تند

دارم از خواب بیهوش میشم و تازه منتظرم شاگردم انلاین بشه برای کلاسش!کلاسمون ساعت 6/30 بود اما برقا رفته بود و نت هم درنتیجه ش میره!تازه جدیدا آب هم همزمان قطع میشه که بیشتر کیف کنیم و لذت ببریم از زندگی..

بعد از مدرسه بدو بدو رفتم باشگاه و اونقدر برنامه ی این ماهم سنگینه که نمیتونم دستمو بلند کنم. اما بعد از باشگاه یه بشقاب گنده ی خوشمزه خوردم که همه ی مواد لازم رو به بدنم برسونه..

دارم به سوالی که تراپیستم آخر جلسه ازم کرد فکر میکنم! اونم خیلی! اما نمیدونم جوابم چیه!!

بعد از این کلاس باید بدو بدو دوش بگیرم و سریع بخوابم چون فردا دوباره باید 6 بیدار بشم و تا 7/30 غروب کلاس دارم..

یکم این روزا فشار و بدو بدو روم زیاده..

شاگردم اومد.

از هر دری سخنی

فکرکن حالم چجوریه که حوصله ی تماشای بازی فینال رو ندارم..فقط بین دو نیمه رفتم شکیرا خوشگله رو دیدم و لبخند اومد به لبم.

قبل از این که وبلاگمو باز کنم یه عالمه حرف داشتم که بنویسم!ولی الان یادم نمیاد..

خب یکی از دلایلش اینه که بدم میاد از این که با گوشی پست بذارم..اصلا حوصله ی نوشتن توی گوشی رو ندارم.

امشب درحالی که ماشینم خراب شده بود،جیش زیاد داشتم و پریود هم بودم،یه یارویی که آدرس ازم پرسید،بعدش ازم خواست که شمارمو داشته باشه و با هم حرف بزنیم و همش میگفت باورکن فقط میخوام شمارتو داشته باشم؛زنگ نمیزنم بهت قول میدم..اسکل :دی اونقدر هم کنه بود که خدا میدونه.همش هم بهم میگفت عزیزم :| وا!

فردا روز سنگینیه..۶ باید راه بیفتم برم مدرسه..بعدش سریییع برم باشگاه!بعدش هم شاگرد دارم..

راستی با تراپیستم به یه موضوع جدید رسیدیم!یکی از گره های محکمِ ذهنمه!اخ..کاشکی بشه باز بشه..خیلی حالم خوب میشه در اون صورت.

راستی از آقای کراش گفته بودم؟به گمونم که نه..راستش  ایشون آنکراش شدن:چون دوتا رد فلگ ازش دیدم و اینطوری بودم که دور شو دور شووو!دوتا؟نمیدونم شایدم سه تا!

نمیدونم این الان کمرمه که درد میکنه یا باسنم به خاطر هیپ تراست هایی که زدم! نمیتونم تشخیص بدم..

خیلی خوابم میاد و خیلی هم غمگینم.دقیقا نمیدونم از چی غمگینم.ولی میدونم که نه حوصله دارم و نه خوشحالی.

همین دیگه!

من میخوابم،صبح که بیدار شدم اسپانیا قهرمان شده باشه لطفا.برام مهم نیست اسپانیا قهرمان بشه.مهمه که آرژانتین..آره!

شب بخیر.

غم زیاد

توی یکی از اتاقای خونه ی مادربزرگمم.یعنی مامانِ بابام.

این روزا حالش اصلا خوب نیست..زمین گیر شده و از لاغری،قابل تشخیص نیست.ریه ش آب آورده و به سختی غذا میخوره..

راستش این ادم رو خیلی دوسش نداشتم.چون همیشه بابام رو اذیت میکرد و توقعات بی جا ازش داشت..

دروغ چرا؟ولی وقتی میبینمش دلم خیلی براش میسوزه..وقتی توی این حال میبینمش،وقتی میبینم که این آدمی که یه روزی درشت هیکل و تنومند بود،حالا روی تخت افتاده و بچه هاش با سرنگ بهش غذا میدن،دلم رو به درد میاره..

گاهی با خودم فکر میکنم نکنه از این که میریم میبینیمش خجالت بکشه؟نکنه معذب باشه از این وضعیت؟

بعد با خودم میگم خدایا! چیه این آدمیزاد!اینهمه به خودش مغروره..اما میتونه برای عادی ترین کاراش نیازمند باشه!

براش ناراحتم و همش دعا میکنم هرچی خیرشه براش پیش بیاد..

و از تهه تهه دلم دعا میکنم و به خدا التماس میکنم که هیچوقت منو محتاج کسی نکنه…

آمین.

:(

خوشبختی/دلتنگی

ای وااای :)))))

وبلاگ نااازنین و خوشگلم! اونقدر دلم برات تنگ شده بود که دو سه باری خوابت رو دیدم..مثلا خواب دیدم که وارد گوگل شدم،سرچ کردم و دارم اینجا مینویسم.

وای چقدر خوشحالم که الان میتونم خوابم رو زندگی کنم!

خب حالا وقتشه به دوستای وبلاگیم سر بزنم ببینم در چه حالن!